هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
318
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
به پيامبر رسيد ، فرمود : داستان او در ميان قومش همچون داستان صاحب ياسين در ميان قوم اوست . در طى اين مدت قبايل گرداگرد طائف مسلمان شده و چشم به ثقيف داشته گاهگاه راه ايشان را مىزدند . ثقيف احساس خطر كردند . بعلاوه يقين داشتند كه محمد هرگز ايشان را رها نخواهد كرد و ايشان توان پيكار با وى را ندارند و از مجازات او نيز نمىتوانند بگريزند . از اينرو نظرشان بر اين قرار گرفت كه به نزد پيامبر بروند تا پيش از گذشت فرصت مسائل پيشين را جبران كنند . اين حادثه آنچنان كه طبرى و برخى از سيرهنويسان گفتهاند پيش از حركت پيامبر ( ص ) به سوى تبوك انجام گرفت . ( 1 ) اسلام آوردن ثقيف در سيرهء ابن هشام و كتابهاى ديگر آمده است كه ميان عمرو بن اميّه يكى از رهبران ثقيف و يكى ديگر از سران ايشان بنام عبد ياليل بن عمر به شدت دشمنى وجود داشت . هنگامى كه عمرو بن اميه احساس خطر كرد و دريافت كه پافشارى بر موضعشان نسبت به اسلام به نابودى ايشان منجر خواهد شد ، به سراغ دشمن خود عبد ياليل رفت . هنگامى كه به آستانهء خانه او رسيد به وى پيغام داد براى ملاقات با وى بيايد . عبد ياليل به فرستاده گفت : چه مىگوئى ، آيا عمرو ترا به نزد من فرستاده است ؟ گفت : آرى ، و اينك اوست كه بر در خانهات ايستاده است . گفت : اين چيزى است كه من گمان آن را نمىداشتم . عمرو خوددارتر از اين بود ، آنگاه به نزد او رفت و به وى خوشامد گفت . عمرو گفت : « براى ما وضعى پيش آمده كه دورى و جدائى ما از يكديگر با آن سازگار نيست . آيا ديدى كار اين مرد به كجا كشيده است ؟ عرب همگى تسليم او شدهاند و ثقيف توان جنگ با مسلمانان را ندارد . پس در كار خود بنگريد » . پس از اين هشدار ، ثقيف گرد آمده در كار خود به شور پرداختند . به يكديگر گفتند : آيا نمىبينيد راههاى شما ناامن گشته و كسى از شما به سفر نمىرود مگر آنكه با گزندى روبرو